خرید بک لینک

من هم مثل خیلی ها سال ها درگیر این کشمش (کشمکش!) بودم که بلاخره باید دنبال دلم برم یا منطقی تصمیم بگیرم؟!  کتاب ها و فیلم های زیادی ما را تشویق می کنند که به حرف دلمون گوش بدیم و مثالی که خیلی خوب یادم مونده جایی است که پوکاهانتس از درخت پیر مشورت میخواد و درخت پیر در جوابش میگه "به قلبت گوش کن خودت می فهمی!".

این جملهء "به حرف دلت گوش کن" خیلی به دل آدم می نشینه و آدم خوشش میاد ولی در عین حال بدجور هم غلط اندازه طوریکه اگه متوجه نکته اش نشی باید بهای خیلی زیادی برای اشتباهت بپردازی!



فرض کنید می خواهید علوم انسانی بخونید ولی پدرتون میگه نخیر باید ریاضی بخونی! می خواهید ساز یاد بگیرید ولی مادرتون میگه این کارها مطربیه و نون و آب نمیشه! می خواهید فلان لباس رو بخرید ولی خواهرتون میگه این بهت نمیاد اون یکی رو بگیر! یا قراره با همکارها بیرون غذا بخورید و از شما نظر می پرسند ولی شما میگید برای من فرقی نداره هر جا شما میگید بریم، هرچیزی شما دوست دارید سفارش بدیم... اگه همچین آدمی هستید احتمالاً این نصیحت که "به حرف دلت گوش بده" خیلی به کار شما بیاد.

اما فرض کنید من به یک مهمانی دعوت شده ام ولی فکر می کنم اونجا حرفی برای گفتن ندارم و آدم های اون جمع از من موفق تر، زیباتر و شیک پوش تر هستند پس وقتی به دلم گوش می کنم احتمالاً دلم میگه : ولش کن بابا! نمی خواد بری! می شینی خونه یه فیلم خوب می بینی از همصحبتی با اون پری پرچونه و زری افاده ای خیلی هم بیشتر حال میده! 

چند روز بعدش به یک مصاحبه کاری دعوت شده ام ولی صبح که میشه می بینم حس و حال خوبی ندارم و دلم میگه: بهتره نری! به نظر نمیرسه همچین شغل دهن سوزی هم باشه احتمالاً حقوقش هم پایینه! به رفتنش نمی ارزه!

خب اگه من همینطور به حرف دلم گوش بدم به امید خدا میرم که به زودی زود بشم یه آدم منزوی، بیکار و افسرده! 

یا تصور کنید کسی که وسواس شستشو داره. اگه قرار باشه به حرف دلش گوش کنه که باید روزی چهل بار کل خونه رو با متعلقات و ساکنینش آب بکشه تا دلش آروم بشه! 

حالا سوال اینجاست که از کجا بفهمیم کجا به حرف دلمون گوش بدیم و کجا به عقل و منطق؟

اینجا فرمول من میگه: وقتی حرف دل ما در مورد موضوعاتی است مثل نظرات شخصی، سلیقه ها و علایق ما، اونجا حتماً باید به حرف دلمون گوش کنیم و بر مبنای نظرات، استعدادها و سلیقهء خودمون تصمیم بگیریم. ولی وقتی پشت حرف دل ما "ترس" وجود داره مثل وقتی که "می ترسیم اگه در جمع ظاهر بشیم چیزی برای ارائه نداشته باشیم!"، "می ترسیم مصاحبه کاری را خراب کنیم!" یا "می ترسیم جایی میکروب باشه و ما مریض بشیم!" اینجا حرف دلمون دیگه اعتباری نداره چون احتمالاً اصل حرفش "فرار" از اون مساله اضطراب زا و ماندن در حاشیه امنه، اینطوری میشه که بعد از یک مدت به خودمون می آییم و می بینیم اونقدر فرار کردیم و دامنه زندگی را محدود کردیم که دیگه چیزی از زندگی باقی نمانده! بجز یک سنگر امن که چپیدیم توش و دنیای بیرون را تماشا می کنیم! درست عین کسی که در ساحل نشسته و به فریاد شادی و خنده مردمی که موج سواری و آب تنی می کنند نگاه می کنه ولی مهارتش را نداره که خودش هم تنی به آب بزنه! اینجاست که باید هرچه فریاد داریم بر سر "فرار کردن" بکشیم!


برچسب: نویسنده: نگین فراهانی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 23:13

صفحه بندی