(2000) The Kid

راس (بروس ویلیس) یک مشاور شغلی چهل سالهء باکلاس، موفق و خیلی سرشلوغه که در زمینه برند کردن اشخاص کار می کنه. احساسات در زندگی راس جای چندانی نداره مخصوصاً به هیچ وجه تحمل گریه و زاری را نداره، حال بچه بازی را نداره، حال ایستادن توی صف و صحبت کردن با پدرش را هم نداره. در کل زیاد اعصاب نداره ولی با همه اینها مشکلی هم نداره و داره زندگیش رو می کنه فقط یه تیک چشمی آزاردهنده داره که عمراً دلیلش رو به عواطف سرکوب شده اش ربط بده!
تا اینکه یک روز از آسمون بلا به سرش نازل میشه! اول از همه توهم میزنه که یه هواپیمای قرمز روی سرش داره پرواز می کنه و چند روز بعد هم توی خونه یه پسر بچه خپل رو می بینه که از جلوی چشمش رد میشه و هرچه تعقیبش می کنه ردش رو گم می کنه. فردای اون روز توی سر زنان میره مطب روان شناس ولی حتی حاضر نیست بنشینه چون می ترسه حرف گذشته ها بیاد وسط، برای همین سرپا فقط میگه که هیچ مشکل خاصی جز توهم نداره و از روانشناس می خواد یک داروی قوی بهش بده تا بره پی کارش.
روانشناس بهش میگه این بچه ای که می بینی را میشناسی؟ کسی از دوران کودکیت نیست؟ راس میگه من دوران کودکیم را کلاً فراموش کردم و تمام شده رفته! روانشناس جواب میده: گذشتهء آدم ها در گذشته باقی نمی مونه و خیلی وقت ها در زمان حال ظاهر میشه! و اگه توهمی داری حتماً دلیلی داره و باید دلیلش رو کشف کنی!
اما راس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و سعی می کنه با زور دارو از شر توهماتش خلاص بشه ولی اوضاع بدتر میشه، پسربچه بیشتر و بیشتر ظاهر میشه تا اینکه بلاخره در اتاق نشیمن خانه با هم روبرو می شوند و راس متوجه میشه این پسربچه، خود او است در سن 8 سالگی! راس که از بچگی خودش نفرت داره و اصلاً نمی تونه اون پسر تپل و شل و ول رو تحمل کنه تمام سعیش رو می کنه تا از شرش خلاص بشه ولی پسربچه درست عین کفش های میرزا نوروز همه جا وبال گردن راس هست. بدتر از همه به دختری که با راس کار می کنه و تنها کسی است که راس تا حدی باهاش صمیمی است پیشنهاد ازدواج میده!
بعد از مدتی تحمل این خجالتزدگی ها، راس متوجه میشه که انگار دیگران مثل خودش با نگاه تحقیرآمیز به این چاقالوی بی خاصیت نگاه نمی کنند و راس کوچولو حتی به نظرشون بامزه و دوست داشتنی هم هست!

یک بار که پای درد دل راس کوچولو می نشینه، پسربچه بهش میگه از اینکه بازنده و کتک خور مدرسه باشه خسته شده و آرزو داشته وقتی بزرگ میشه خلبان بشه، یه سگ بنام چستر و یه خانواده داشته باشه ولی حالا که خودشو در چهل سالگی می بینه ناامید شده. راس براش توضیح میده که درسته که من وقتی تو بودم بازنده بودم ولی در دوران دبیرستان به خودم میام و خیلی تلاش می کنم و پیشرفت می کنم تا اینکه شاگرد اول دانشگاه میشم و توی کارم تا این حد موفق میشم!
پسربچه میگه در چهل سالگی بدون همسر، بدون سگ و شغلی که به آدم ها یاد میده وانمود کنند آدم دیگه ای هستند (درست همون کاری که راس با خودش کرده بود) به نظرم میرسه که هنوز بازنده ای! و این حرف راس بزرگسال را خیلی به فکر فرو می بره...
راس تصمیم می گیره به بچه دفاع شخصی یاد بده تا دیگه کتک خور مدرسه نباشه و یکروز که همراه پسرک ماشین سواری می کردند یکدفعه در زمان به عقب برمی گردند و نزدیک مدرسه قدیمی راس ظاهر می شوند. راس یادش میاد که 32 سال پیش در چنین روزی یک خاطره دردناک داشت و آن اینکه بچه قلدرهای مدرسه سگ معلولی که راس دوستش داشت را آزار دادند و راس نتونست از سگ دفاع کنه و کتک مفصلی خورد. حالا دوباره آنجا بودند و اون اتفاق دوباره داشت می افتاد. راس به پسرک میگه امروز روز تولدمونه و تو مجبور نیستی امروز کتک کاری کنی! پسربچه در جوابش میگه: آره می تونم یه روز دیگه باهاشون دعوا کنم ولی امروز تو اینجا با من هستی! پس همین امروز این کار را می کنم!
راس کوچولو میره تا با بچه قلدرها دعوا کنه و راس بزرگسال از پشت حصار مدرسه نگاهش می کنه و تشویقش می کنه. این بار راس کوچولو با اینکه کتک می خوره ولی بچه قلدر مدرسه را می زنه و سگو نجات میده. راس کوچولو خیلی خوشحاله که موفق شده اگرچه خوشحالیش زیاد طول نمی کشه چون مدیر مدرسه مادر راس را میخواد و وقتی به خانه برمی گردند می بینیم که پدر راس چطور سر راس کوچولو داد می زنه، بهش میگه بدردنخور بی خاصیت و میگه از بس مادرت رو اذیت کردی داره می میره و این تقصیر توئه! راس کوچولو می زنه زیر گریه که پدرش با خشم ملامتش می کنه که نباید زر زر کنه و باید زودتر بزرگ بشه!
راس بزرگسال همینطور که این صحنه را تماشا می کنه تازه یادش میاد چرا هیچوقت گریه نمی کنه! وقتی پسربچه اشک ریزان برمی گرده راس بزرگسال در آغوشش می گیره و بهش میگه مادرش سرطان داره و تقصیر اون نیست که مادرش داره می میره و هر دو گریه می کنند.

شب هنگام در رستوران فرودگاه کوچکی هر دو با هم تولدشان را جشن می گیرند. راس بزرگسال میگه درسته که به آرزوهامون نرسیدیم ولی چکار میشه کرد زندگی اینطور جلو رفت بیا با هم بودنمون رو جشن بگیریم. در این حین سگ بزرگی سمتشون میاد که صاحبش چستر صداش می کنه. راس و بچه با تعجب به هم نگاه می کنند و دنبال صاحب سگ می روند و متوجه می شوند که او راس مسن است! خلبان شده، خانواده داره و سگی بنام چستر. راس مسن به راس میانسال میگه نگران چیزی نباش همه چیز درست میشه و به راس کوچولو میگه دیدن دوبارهء تو خیلی باعث خوشحالی بود! :) فیلم خیلی شیرین تمام میشه و می تونم بگم یکی از دلگرم کننده ترین فیلم هایی است که تابحال دیده ام!

از نگاه روانشناسی، فیلم بچه یک فیلم کاملاً طرح واره درمانی است. اغلب افراد خاطرات دردناک دوران کودکیشان را فراموش کرده اند و وقتی از طریق تصویرسازی ذهنی با کودکی خودشان روبرو می شوند از آن بچه خوششان نمی آید و رابطه خوبی با او برقرار نمی کنند. وقتی راس کوچولو به همراه راس بزرگسال به خاطره دردناک دوران کودکی برگشتند و راس بزرگسال از بچه حمایت کرد تا حقش را بگیره و خاطره را اصلاح کنه، و جایی که پدر، راس کوچولو را تحقیر می کرد و راس بزرگسال در آغوشش گرفت و ازش حمایت کرد تقریباً مطمئن شدم که نویسنده کاملاً با تکنیکهای طرح واره درمانی آشنا بوده چون این دقیقاً همان کاری است که ما در اتاق درمان انجام می دهیم. این که کودکی خودمان را به یاد بیاوریم، آن بچه را دوست داشته باشیم و به عنوان بزرگسالی که حالا هستیم از آن کودک آسیب دیده حمایت کنیم و زخم هایش را مرهم بگذاریم.
برچسب:
نویسنده: نگین فراهانی