بعضی ها می گویند: من با تمام وجود تلاش می کنم عشقم را به طرف مقابل نشان بدم و واقعاً می خوام رابطه ام را نگهدارم ولی نمی دونم چرا اوضاع مدام خراب تر میشه؟!
اگه از این افراد بخواهیم چند نمونه از تلاش هایشان برای رابطه را مثال بزنند احتمالاً می گویند: هربار حس کنم ناراحت شده ازش می پرسم از من دلخوری؟ اگه به من زنگ نزنه خودم فوراً بهش زنگ می زنم، اگه قهر کنه من هستم که منت کشی می کنم، اگه بخواد رابطه را قطع کنه میرم دنبالش و براش توضیح میدم که چرا کارش اشتباهه و هرجور شده قانعش می کنم که برگرده، اگه برنگشت باز میدون رو خالی نمی کنم و اونقدر پیگیر میشم که بلاخره بفهمه کار درست اینه که برگرده! و اگه به زبان آدمیزاد نفهمید که کار درست چیه، اونوقت می زنم، می شکنم، سرزنشش می کنم، گریه و زاری می کنم، خودکشی می کنم و راهی بیمارستان میشم تا ببینه که با من چکار کرده و عذاب وجدان بگیره بلکه برگرده!
اگه بخواهیم بی طرفانه به فهرست این رشادت ها نگاه کنیم به نظر می رسه که هدف از این کارها بیشتر از این که در جهت منافع هر دو طرف رابطه باشه، به منظور نجات دادن خودمون از حال بد ترک شدنه!
مسلماً از دست دادن یک رابطه عاطفی مهم برای همه انسان ها دردناکه، ولی همین حال بد برای بعضی ها یک احساس فوریت به دنبال داره. یعنی تصور می کنند به محض اینکه حال بد شدیدی در بدنشان احساس کردند باید فوراً کاری کنند تا هرچه سریعتر از شر این احساس ناخوشایند راحت شوند به همین خاطر تلاش می کنند تا هرطور شده فردی که از رابطه بیرون رفته را برگردانند، به خودشان آسیب می زنند یا خودکشی می کنند چون به هر قیمتی می خواهند از آن حال بد کذایی فرار کنند.
واقعیت اینه که ما به عنوان انسان طیف وسیعی از احساسات را تجربه می کنیم. خیلی وقت ها زندگی مطابق خواست ما پیش نمیره و به چیزی که می خواهیم دست پیدا نمی کنیم بنابراین حتماً ناکامی هایی را تجربه می کنیم و حتماً حالمون بد میشه ولی تجربه یک حس بد شدید به این معنی نیست که مثل کسی که در حال سقوطه به هرجا که شد چنگ بیاندازیم تا داخل گودال حال بد نیافتیم چون در نهایت می افتیم و از تجربه این احساسات انسانی هیچ گریزی نیست! مشکل اینجا پیش می آید که خیلی از ما فقط حال خوب و خوشایند را می خواهیم و احساسات بد و ناخوشایند را با لگد از خودمان بیرون پرت می کنیم و در حین این لگد پرانی ها گاهی لگدمان به طرف مقابل می خورد و او را رنجیده تر و دورتر می کنیم.
شاید ما این روش را از والدینمان الگوگیری کرده باشیم ، شاید والدین ما هم تحمل حال بد را نداشتند و بر اساس عواطف و هیجانات آنی خود واکنش نشان می دادند مثلا" خشم یا ترس خودشان را فوراً به رفتار تبدیل می کردند و سرزنش می کردند یا احساس گناه می دادند. شاید هم برعکس، والدین ما همیشه گوش به فرمان خواسته های ما بودند و اجازه ندادند آب توی دل ما تکان بخوره، آنقدر که هیچوقت نفهمیدیم ناکامی اصلاً یعنی چی و یاد نگرفتیم وقتی چیزی مطابق میلمان پیش نرفت و حالمان بد شد، دندان به جگر بفشاریم و به قول دکتر حمیدپور گُل به دهان بگیریم (یعنی حرفی نزنیم و کاری نکنیم) تا افسار رفتارمان را بدست حال بدمان ندهیم.
مشکل احساسات اینجاست که کلاً بی ثبات هستند، زیاد بالا و پایین می شوند و می توانند سریعاً از یک حالت به حالت دیگر تغییر شکل بدهند، مثلاً ممکن است در یک لحظه عشق و نفرت را با هم تجربه کنیم، بنابراین اگه طبق احساسات رفتار کنیم هیچ بعید نیست که شب به طرف مقابل فحش بدیم و صبح قربان صدقه اش برویم!!! در این حالت احتمالاً فردی بی ثبات و دمدمی مزاج دیده می شویم که بیشتر شبیه یک کودک درمانده است تا یک فرد بزرگسال و بالغ. صمیمیت، دوست داشتن و دوست داشته شدن هم کیفیتی است که معمولاً بین دو بزرگسال بالغ اتفاق می افته و نه با کودکی که هربار حالش بد میشه جیغ می کشه و به زمین و زمان لگد می پرانه. پس اگر می خواهید واقعاً به خودتون و روابطتون کمک کنید زحمت بکشید و بیشتر از این برای نگه داشتن رابطه تلاش نکنید! به جاش یاد بگیریم حال بد خودمون رو بشناسیم و مدیریتش کنیم تا وقتی حالمون بد میشه رابطه را از اون چیزی که هست خراب تر نکنیم!

برچسب:
نویسنده: نگین فراهانی